X
تبلیغات
کف دست

کف دست

ایندفعه نارنجی

من لولیتایی می شناختم

نقاش ِ طبیعت ِ بی جان                          

خسبیده در پَر ِ قو

تهران

 

و احمد

دیپلمه ریاضی و ناراضی

راننده تاکسی ِ زردمبو

مشهد

 

هر دو

مربوط به زمانه ای

که ناگاه همه چیز

از دست رفت

از هر سو

 ایران

 

احمد گفت :

آی لولیتا !

منم سوار خسته ِ سرنوشت

که آرمان نسلم تباه شد

و لولیتا عاشق آن تباه شد

عاشق شده بر احمد ِ تباه شده بر اسبش

درازکِش

 

25 سال گذشت

 

من لولیتایی می شناسم

که نمی دانم از او هیچ جز سر ِ مویی

تهران

 

و خویش

دیپلمه ریاضی و ناراضی

نه گواهینامه ای

 نه اسبی نه یابویی

هیچ کجای ایران

 

هالوژن ِ عظیم ِ امید

که اینک در من می زند سو سو

نه آنقدرم ابله

نه آنقدر دروغگو

که بگویم سوار ِ خسته ِ سرنوشت

اینچنین پُر رو

 

نه نسلم آرمانی دارد اصلا

 که از دست رود

نه پولی که بگریزم

نه کونی که هَم کِشم

یا خود را ُکشم

پس هیچ لولیتایی مرا در خویش  نخواهد پذیرفت

حتی در ریسایکِلبینش

بـُــــگذارم و بُـــــگذرم

غــــمگـــــــــــــنانه و شــــــــــــــــــــــــاد

ما تحـــــــــــــــت گـــــــــــــشاد و دل آزرده

محـســن نامـجـــــو

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 16:18  توسط سعید زمانی  | 

...

یه حرفهایی همیشه هست که از درد توی سینه ست

مثه رپ خونی شاهین پر از عشق و پر از کینه ست

...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 13:12  توسط سعید زمانی  | 

عرق های تخت پشت، لباسم را خیس کرده است .دانه های آن از سر و صورتم سرازیر می شوند و بعد از پشت سر گذاشتن سیم های هدفون داخل لباسم می شوند .ترکیب آنها با هوای پاییزی و برگهای خشک روی زمین معجونی می سازد برای زنده ماندن ،زنده شدن ، زنده کردن .موسیقی بیداد می کند .صداها در مغزم فریاد می کشند و ریتم حرکتم را سریع می کنند."حقیقت داره یا خوابه، که دستات توی دستاشه؟محاله...اون نمی تونه، مث من عاشقت باشه" .قطره های اشک از عرق ها شناسایی نمی شوند .نفس نفس های من پس زمینه ی آهنگ می شوند .حالا همه ی آهنگ ها طعم عرق می دهند . 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 9:23  توسط سعید زمانی  | 

دارن یه برجی میسازن
با ده هزار تا پنجره
میگن که قد برجشون از آسمون، بلند تره
برای ساختنش هزار – هزار درختُ سَر زدن
پرنده های بی درخت ازین حوالی پَر زدن
میگن که این برج بلند باعث افتخار ماست
حیف که کسی نمیدونه خونه ی افتخار کجاست
باعث افتخار تویی دختر توی کارخونه
که چرخ زنده موندنُ دستای تو می چرخونه
باعث افتخار تویی سپور پیرژنده پوش
نه این ستون سنگیه لاله بدون چشم و گوش

ستون آسمون خراش سایَتُ ننداز رو سَرم
تو شبِ بی ستاره ام من از تو آفتابی ترَم

یه روز میاد که  آدما تو رو به هَم نِشون بدن
به ارتفاعِت لقبه پایه ی آسمون بدن
اما خودت خوب می دونی پایه نداره آسمون
اون که زمینی نمیشه ، با حرف پوچ این و اون
پس مثه طبل صدا نکن ، نگو بلند ترین منم
من واسه رسوا کردنت حرف از درختا می زنم
درختای مرده هنوز ، خوابه پرنده میبینن
پرنده های بی درخت رو سیمای برق میشینن
به قد و قامتت َنناز ، آهای بُلند بی خبر
درختا باز قد می کشن حتی تو سایه ی تبَر

رضا یزدانی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 9:1  توسط سعید زمانی  | 

تمام این شعر که سه واژه‌اش را هنوز بیشتر نسروده ام

قبل از این نسروده ام

می‌خواهد بگوید که هوا برای زندگی‌ کافی‌ نیست

و نور نیز لازم

و این می‌رساند که اگر رسانا باشد

شعر آنکه می‌‌سراید،

میتواند مرده باشد

و میتواند کور کامل

و این می‌رساند، که آنکه می‌رساند عاشق است،

که کور میتواند باشد و مرده

پس هوا را از او بگیر

خنده‌ات را نه

هوا را از او بگیر

گریه‌ات را نه

که موی گندیده ی به چشم نامده ات هم مازاد بر مصرف من است.

م.نامجو

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 10:4  توسط سعید زمانی  | 

راهکار شما برای مقابله با فساد های اخلاقی و اجتماعی و خدای ناکرده سیاسی چیه ؟

1.سرتون رو زیر برف می کنین تا چیزی رو نبینین و به تبع اون متوجه ماجرا نشین .

2.سرتون رو زیر برف نمی کنین ولی توانی برای مقابله با این فساد ندارین و سعی می کنین قضیه رو زیر سیبیلی رد کنین بره .

3.در برابر این فساد عصیان می کنین و با شیشه ی شکسته جوری توی صورت یک آدم فاسد (به عنوان سمبلی از فساد کلی تر)می کوبین که خونش روی صورتتون بپاشه (بپاچه؟).

"بالرام حلوایی" قهرمان (ضد قهرمان؟) داستان ببر سفید راهکار سوم رو انتخاب می کنه ،راهکاری که در کاست(طبقه؟)کارگری هندوستان راهکاری بس نافرجام و کمیابه چون آثار و تبعاتش خیلی واسه شخص گرون تموم میشه .ولی از اونجایی که "بالرام" تصمیم گرفته خودش هم وارد این بازیه تعفن وار بشه دیگه هراسی از عاقبت کارش(چه کاری؟) نداره .دل رو به دریا میزنه و راننده تاکسی وار (Taxi Driver Film)به مبارزه ی با فساد میره .

نویسنده در پس این ماجرای جذاب شمای کلی از هندوستان امروز رو بهمون نشون میده(چه نشون دادنی!).از دموکراسی معروفش بگیر تا زندگی طبقات مختلف و پشت انتخابات و فساد پلیس و ...

حال این سئوال برای من مطرحه که نویسنده قبل از نوشتن این کتاب چند بار فیلم راننده تاکسی رو دیده (البته این یک سوال فرعیه و ربطی به کلیت ماجرا نداره) و دوم اینکه چرا هرکس در مخالفت با سیستم چیزی بنویسه همه ی جایزه ها رو درو می کنه ؟

پی نوشت : اگه کتاب رو خوندین می تونین نقدهای  علی چنگیزی،فرشته نوبخت،یاسر نوروزی ،بهناز علی پور گسکری رو هم ضمیمه ش کنین .خود دانید.




+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 12:30  توسط سعید زمانی  | 

امسال میخواهم پیش دستی کنم و قبل از رسیدن تحویل سال نو ،امسال را من نامگذاری کنم تا این نام در ذهنم حک شود و جایی برای "همت مضاعف" یا "انسجام ملی" یا ... نماند که البته نه این نامها مشکل دار که در حد شعار بودن آن کمی تا قسمتی آزار دهنده است .

امسال را سال "دو" نامگذاری می کنم و از ملت شریف می خواهم تا می توانند بدوند ،نه برای بدست آوردن نان که برای هضم غذا و افزایش سلامتی و تندرستی ،برای آزاد سازی انرژی های پتانسیل شده و برای فرار از دردهای مرموز و داغون روحی .البته سو برداشت نشود که این سال نیز ادامه ی همان همت مضاعف است چون تعبیری که از مضاعف می شود یک چیز دوچندان یا در همین حدود است ،که اصلا مد نظر این حقیر نیست .صحبت از دویدن تا سرحدات است .تا آخرین نفس و تا جایی که عضلات از افزایش اسید لاکتیک در آنها به ناله و زاری که هیچ ،به مرحله ی بی حسی برسند .قطره قطره عرق ریختن مد نظر نیست ،هدف جاری شدن عرق از پشت گوش ها به راسته ی ستون فقرات و از گوشه های چشم و پیشانی به داخل دهان است تا حلاوت شیرینی های عید با شوری این عرق ها در هم آمیزد و ترکیبی اعجاب انگیز ایجاد کند که نوستالژی آن تا سال ها همراه آدم بماند .اصلا با توجه به نود بودن امسال همیشه فکر کنید دقیقه ی نود است و چند تا گل هم عقب هستید و باید در این واپسین لحظات جبران کنید و اصلا به فوتبال های وطنی فکر نکنید که بیست دقیقه ی آخر ،بازی را تمام شده در نظر می گیرند به منچستر یونایتد در مقابل بایرن مونیخ و لیورپول در مقابل میلان در فینال بازیهای اروپا فکر کنید تا بدانید هیچ چیز تمام شده نیست و با "دو" می توانید به همه چیز برسید آنهم در وقت های قانونی یا حداکثر وقت های تلف شده ،مهم رسیدن است که لازمه آن دویدن است . البته در دویدن باید به یک نکته اساسی توجه کنیم که مبادا دور خود بدویم .هدف اینست که یک مسیر طویل و دور و دراز را در نظر بگیریم و در راستای آن بدویم تا در حین خستگی بتوانیم به شیر آب آخر مسیر فکر کنیم که می توانیم جرعه ای بنوشیم و به رسم قدما جرعه ای به خاک بریزیم تا روح از دست رفتگان هم از دویدن ما بی نصیب نماند .البته در مسیر دویدن ،بعضی مواقع صدای بعضی دوستان را در می آورد که چرا در یک مسیر بدویم و از عرض مسیر استفاده نکنیم و بیشتر لذت نبریم ،این گله در عین به حق بودن ،قابل تامل نیز هست ولی نباید شخص را از دویدن باز دارد و باعث شود شخص ...چرخ بزند (سانسور به دلایل اخلاقی)،خوب اگر توانایی آنرا دارید که در طول و عرض جاده توامان بدوید هیچ مانعی بر سر راهتان از نظر من حقیر نیست ،می ماند قطر فلان جایتان که باید پاسخگوی این همه دویدن باشد (سانسور به قرینه ی لفظی و جلوگیری از تکرار).پس تا می توانید بدوید و قلب و شش را آزار دهید که توجه بیش از حد به هر چیز زمینه ی پشیمانی را ایجاد می کند .


روده درازی بس است ،کم گوی و گزیده گوی چون در تا زندک تو جهان شود پر،تا سال بعد ،بدرود.

پی نوشت :شما هم توانایی آنرا دارید که سال آینده را نامگذاری کنید و فکر نکنم به "صاحب اینکار" بر بخورد ،ولی لطفا مانند "صاحب اینکار" شما هم دلایل منطقی برای نامگذاریتان داشته باشید و آنرا اعلان عمومی کنید.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 11:23  توسط سعید زمانی  | 

داستان با هم صحبتی و قدم زدن دو روشن فکر لاییک و رسمی ( دو شخصیت مهم داستان ) در یکی از پارک های مسکو آغاز می شود: یکی میخاییل الکساندر، یا همان برلیوز. نویسنده ای مشهور و سر دبیر یکی از مجله های وزین ادبی پایتخت و رییس کمیته مدیریت یکی از محافل ادبی مسکو و دیگری جوان شاعری به نام ایوان نیکولاییچ پونیریف که با نام مستعار بزدومنی شناخته می شود. برلیوز به نوعی نماینده روشن فکران رسمی و صاحب باند و باند بازی های ادبی ست که محافل مافیایی ادبی راه می اندازند و اندیشه ای سطحی و تک بعدی دارند و دگر اندیشان را مجال رشد و نمو و شکوفایی نمی دهند و تنها به آنان که مرید و سرسپرده شان باشند اجازه فعالیت می دهند و دیگران را زیر پا له می کنند. شعر و آثار سفارشی می پذیرند و شبکه ای تار عنکبوتی در تمام نشریات مهم و سرشناس تنیده اند . سایه این روشن فکران و نویسندگان رسمی بر تمام عرصه ادبی و محافل نویسندگی سنگینی می کند و نگاه تحمیلی شان در همه جا گسترده است. یکی از قربانیان این باند های مافیایی، قهرمان این رمان یعنی مرشد است که در فصل های بعدی رمان ظاهر می شود و می بینیم که این حضرات ریش و سبیل دار چه بلایی به سر او با آن همه خلاقیت و عشق و شور آورده اند.

برلیوز و بزدومنی به شکلی اتفاقی در پاتریارک پاندز یکی از پارک های مسکو با ولند (Woland) روبرو می شوند . بزدومنی که به تازگی شعری ضد مذهبی از سوی برلیوز سفارش گرفته است آن را به او می سپارد تا در نشریه اش چاپ کند و با هم در مورد ماجرای مصلوب شدن مسیح حرف می زنند و برلیوز وجود خارجی عیسی ناصری را از اساس انکار می کند و آن را ساخته ذهن تاریخ نویسان و کاهنان قوم می داند . درست در همین زمان سر و کله ولند در چهره یک پروفسور خارجی پیدا می شود و در مورد ماجرای مسیح آن ها را به چالش می گیرد. او داستان را که در واقع فصلی از کتاب چاپ نشده مرشد ست و در فصل های بعد با او آشنا می شویم به گونه ای بسیار قوی و اثر گذار روایت می کند. قدرت بیان او با مرگ ناگهانی و تکان دهنده ی برلیوز که اندکی بعد اتقاق می افتد و از سوی ولند از قبل پیش بینی شده بود چنان اثر شگفتی بر شاعر جوان می گذارد که روان او را از هم می گسلد و وی را راهی بیمارستان روانی می کند و او که در اثر این حادثه ضربه هولناکی خورده و تمام باورهای اش به هم ریخته و به تدریج در اثر آن تحولی ژرف در اندیشه اش پدید می آید به تمامی شفا نمی یابد تا این که با مرشد در همان بیمارستان ملاقات می کند و این ملاقات راه هدایت و رستگاری را بر او می گشاید.

در پایان این داستان شگفت و در یک فضای سیال و فرار سورئالیستی دو دل داده یعنی مرشد و مارگریتا که اکنون به کمک ابلیس به وصل هم رسیده اند، هر دو سوار بر اسب، سرخوش و شادان به دنبال ولند از آستان این جهان می گذرند و برای آخرین بار مسکو را از فراز تپه ای می نگرند . شهری که یادآور اورشلیم عهد عیسای ناصری ست و اکنون در پی توفان سختی که آن را فرا گرفته در تاریکی و ظلمت محض فرو می رود . آنان سبک بار و سبک بال دست در دست یک دیگر از کرانه های این جهان می گذرند و پا به جهان ابدی می گذارند.

این رمان ساختاری پیچیده دارد . در این اثر واقعیت و خیال و رئال و سورئال در هم تنیده شده اند. می توان گفت نوعی رئالیسم جادویی روسی است . رمان که بن مایه های فلسفی و اجتماعی دارد با پس زمینه ای سیاسی که به شکلی رقیق و غیر مستقیم یادآور دوران خفقان استالینیسم است به بیانی بسیار ظریف و هنرمندانه و گاه شاعرانه مسائل مختلف جامعه روسی را مطرح می کند و در سطح فلسفی اش گرفتاری ها و بحران های انسان معاصر را گوش زد می کند.

در این اثر سه داستان شکل می گیرد و پا به پای هم پیش می رود و گاه این سه در هم تنیده می شوند و دوباره باز می شوند تا سر انجام به نقطه ای یگانه می رسند و با هم یکی می شوند.

یکی داستان سفر شیطان به مسکو در چهره ی یک پروفسور خارجی به عنوان استاد جادوی سیاه به نام ولند به همراه گروه کوچک سه نفره اش . دوم داستان پونتیوس پیلاطس و مصلوب شدن عیسی مسیح در اورشلیم بر سر جلجتا و سوم داستان دل دادگی رمان نویسی بی نام موسوم به مرشد و ماجرای عشق پاک و آسمانی اش به زنی به نام مارگریتا.

در این اثر، بولگاکف تنهایی ژرف انسان معاصر در دنیای سکولار و خالی از اسطوره و معنویت معاصر را گوشزد می کند . دنیایی که مردم اش دل باخته و تشنه معجزه و جادو و چشم بندی اند و گویی خسته از فضای تکنیک زده و صنعتی معاصر با ذهنی انباشته از خرافه منتظر ظهور یک منجی یا چشم به راه جادوگران افسانه ای اند و هنوز هم چون اجدادشان محو تماشای حرکاتی جادویی و نا متعارف اند و هنوز هم علم و مدرنیته را باور نکرده اند و آن را به چیزی نمی گیرند.

گر چه در این جا بولگاکف از سویی گوشه چشمی به نقد مدرنیته و عوارض منفی آن دارد از سوی دیگر اما همچون مولوی روان شناسی انسان را در تمام ادوار تاریخ باز می نماید که آدمی همیشه دل باخته ناشناخته ها و حیرانی هاست. و شاید علت اقبال عامه ی مردم به دین هم حیرت افزایی و رازآلوده بودن ادیان ست که بر پایه ی اسطوره های مذهبی شکل گرفته اند. همین ست که مولانا می گوید : جزکه حیرانی نباشد کار دین. هر چه غیر متعارف و خلاف عقل و منطق و قانون طبیعت باشد بیش تر نظر او را به خود جلب می کند و از او دل ربایی می کند و مردم هر چه عوام تر، نسبت به این مسائل تشنه تر و شیفته تر . بی خود نیست که در قرن بیست و یکم هنوز هم در گوشه و کنار جهان این همه مذهب و آیین و مکتب عرفانی و جادوگری از سرخ پوستی و مکزیکی و مجاری گرفته تا هندی و برهمایی و غیره پراکنده است و این همه بت کده و معبد و شیخ و مرشد و خانقاه و کاهن و ... وجود دارد.

از سوی دیگر نگاه ژرف و تیزبین و چند لایه ی بولگاکف روشن فکران علم زده و سطحی نگر لاییک را هم از یاد نمی برد . تیغ تیز و بران نقد او همه چیز و همه کس را شامل می شود. او چنان بلای وحشت انگیز و تمسخر باری بر سر برلیوز به عنوان یکی از این روشن فکران و یکی از شخصیت های اصلی داستان می آورد که شگفتی آور ست. دو ماجرا نشان دهنده تسویه حساب نویسنده با این روشن فکران و این محافل ست. یکی ماجرای کشته شدن برلیوز و قطع شدن سر او در زیر ریل های قطار برقی که از فراز های جان دار این رمان ست. مرگ او آن قدر تکان دهنده و حیرت آور ست و این بیان هنرمندانه و تصویرگرایانه آن قدر پر قدرت و نیرومند ست که اثر وحشت آورش تا انتهای داستان بی وقفه ادامه دارد و از یاد نمی رود. ماجرای دیگر به آتش کشیده شدن گریبایدف، خانه ی هنر مسکو است.

مرشد که در واقع برابر نهاد خود نویسنده یعنی بولگاکف ست و زندگی اش را یکی از همین نویسندگان رسمی و مافیایی به نام لاتونسکی به تباهی و ویرانی کشیده اند و تقدیری شبیه عیسی مسیح دارد روایت گر اصلی داستان مصلوب شدن عیسی است. او که گویی تجسم ظهور مسیح در این دنیای دیوانه وحشی و صنعتی و خالی از معنویت است و می تواند نماینده هر هنرمند اصیل و آگاه و متعهد و دردمندی باشد، بزدومنی رنجور و فنا شده را دست گیر می شود و راه را به او نشان می دهد و خود می رود. در این اثر زیبا، بولگاکف راه رهایی و نجات از این دنیای وانفسای خالی از معنویت و آکنده از خرافه به عنوان بدیل معنویت را پناه آوردن به دامن پر مهر و معنوی هنر می داند و داستایوسکی وار تنها ایمان و عشقی پر سوز و واقعی را چاره گر می داند. و شاید مفهوم اسطوره نجات دهنده ی موعود که در تمام ادیان به شکلی بیان می شود همین باشد. تنها عشق و ایمان می تواند انسان را نجات دهد، اما نه ایمان مذهبی و کلیشه ای وقشری.(منبع ویکی پدیا)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 10:43  توسط سعید زمانی 

علم اخلاق شاخه‌ای از علوم انسانی است که موضوع آن ارزش (خوب بودن یا بد بودن) خوی‌ها و رفتارهای انسان است.در فلسفه ی اخلاق دربارهٔ خوب یا بد بودن یک امر چند گرایش وجود دارد. یک گرایش تنها در صورتی یک امر را خوب می‌داند که نتیجه‌(ها)یی دلخواه به همراه داشته باشد اما گرایشی دیگر بدون رد نتیجه‌های دلخواه خوب بودن یک امر را ذاتی می‌داند (از جمله بیشتر دین‌ها). در اخلاق دین‌مدار این نتیجه‌ها ممکن است در جهان ادعایی فرامادی نیز اتفاق بیافتند اما در اخلاق نا-دین‌مدار رخداد نتیجه‌های دلخواه برای مثلا جامعهٔ انسانی تنها در جهان مادی مد نظر است. در این اخلاق ریز الگوهای اخلاقی و این‌که چه اموری نتیجه‌هایی دلخواه برای مثلا جامعهٔ انسانی دارند، ممکن است با اجماع روانشناسان و جامعه‌شناسان برجسته تعیین شود نه متولیان دین.(ویکی پدیا)

عقیده براین بود همچنان که طبیعت می‌تواند اشیا را به یکدیگر تبدیل کند، مانند تبدیل خاک و آب به گیاه و تبدیل گیاه به موم و عسل به‌وسیله زنبور عسل و تبدیل قلع به نقره در زیر زمین و … کیمیاگر نیز می‌تواند با تقلید از طبیعت و استفاده از تجربه‌ها و آزمایشها همان کار طبیعت را در مدت زمانی کوتاهتر انجام دهد. اما کیمیاگر برای اینکه بتواند یک شیء را به شیء دیگر تبدیل کند، به‌وسیله‌ای نیازمند است که اصطلاحا آن را اکسیر می‌نامند.(ویکی پدیا)

در اینجا صحبت اینست که روش همگانی را برای رسیدن به یک هدف دنبال کنیم یا میانبر خود را برویم .صحبت از تقابل درس و بحث با تجربه است .چالش بین تکرار مکررات یا تجربه ی جدید برای نیل به یک مفهوم .مخصوصا وقتی صحبت از اخلاق به میان است که دنیایی است از نسبیات .صحبت از کلاس بزرگتری است به نام زندگی .صحبت از فشار است که عیار یک آدم را به نمایش می گزارد .صحبت از درس پس دادن است ،یعنی در واقع نشان میدهی تا به امروز چقدر در مسیر به جلو رفته ای .صحبت از اخلاق نظری و اخلاق عملی است و تفاوت های بی شمار ایندو .خلاصه اینکه ،بحث بر سر اکسیر است برای سریع آدم شدن .


طلا و مس /همایون اسعدیان


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 9:9  توسط سعید زمانی  | 

این داستان کوتاه (داستان "شبانه" از مجموعه داستان "شبانه ها") تعاملات و رابطه های دنیای امروز (غرب؟)را نشان می دهد .جامعه ی که یک موزیسین برای پیشرفت در کار هنریش بیشتر از اینکه نیازمند تمرین و ممارست و اجرا داشته باشد ،ملزم به رعایت قوانین نانوشته ی اجتماعی می شود و برای قرار گرفتن در اجتماع های اصطلاحا هنری مجبور به عمل زیبایی چهره می شود .البته زیبایی داستان در چالش درونی این هنرمند است که این روش را در ذهنش بر نمی تابد ولی در عمل به آن تن داده است .

تم اصلی داستان های این مجموعه درباره ی موسیقی و دنیای نوازنده های گمنام و در برخی موارد موزیسین های مشهور و زندگی های به بن رسیده ی آنهاست .

شبانه ها/کازئو ایشی گورو/ترجمه علیرضا کیوانی نژاد/نشر چشمه


پی نوشت :عنوان پست شعریست از حسین منزوی با صدای همایون شجریان

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 11:36  توسط سعید زمانی  |